از شمارۀ

یاد آنچه از یاد برده‌ایم

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

به وقت بی‌جاشدگی

نویسنده: رومینا مالوف

زمان مطالعه:5 دقیقه

به وقت بی‌جاشدگی

به وقت بی‌جاشدگی

روی میزم همیشه گل بود. کسی نگفته بود میز کار جای گل است. خودم هر چند روز یک‌بار می‌خریدم، ساقه‌ها را کوتاه می‌کردم، آب گلدان را عوض می‌کردم و می‌گذاشتم میان کاغذها و خبرها چیزی زنده بماند. آن وقت‌ها فکر نمی‌کردم این کار معنای خاصی داشته باشد. بعضی عادت‌ها معنایشان را بعد از فقدان نشان می‌دهند.

بعد از آن روز، ذهنم بیشتر از هر چیز پیش همان گل ماند. فکر می‌کردم کسی آبش را عوض کرده یا خشک شده است؟ گلدان هنوز روی میز مانده یا بی‌آنکه کسی بداند، کنار چیزهای اضافه گذاشته شده؟ میان آن همه از دست دادن، گیر کردن ذهن به یک گلدان، برایم خجالت‌آور بود، اما فقدان همیشه از جای بزرگش وارد نمی‌شود. گاهی خودش را در معمولی‌ترین چیزها جا می‌دهد؛ در آبی که دیگر عوض نمی‌شود، در میزی که دیگر مال تو نیست، در تکراری که ناگهان از روزهایت کم شده است.

من برای کارم که خبرنگاری بود عزادار نبودم. برای ریتمی عزادار بودم که هر روز مرا سر جایم می‌گذاشت، برای آدم‌هایی که می‌دانستم چه ساعتی می‌آیند، کجا می‌ایستند، چطور صدا می‌زنند و چه وقت خسته می‌شوند، برای گزارش‌هایی که باید دنبالشان می‌رفتم، تلفن‌هایی که جوابشان را می‌خواستم و جمله‌هایی که تا آخر روز باید شکل می‌گرفتند. آدم گاهی در یک روتین جا می‌گیرد و خبر ندارد. بعد که آن روتین برداشته می‌شود، تازه می‌فهمد چقدر از خودش را به آن سپرده بود.

بیست‌وسوم مهر، خبر اخراجم را که شنیدم، خیابان تار بود. نه از تاریکی هوا، از اشکی که چشم‌هایم را گرفته بود. شهر کار خودش را می‌کرد. ماشین‌ها می‌رفتند، رنگ چراغ‌ها عوض می‌شدند و مردم از کنار هم رد می‌شدند. فقط من از ترتیب جهان بیرون افتاده بودم. آن روز چیزی شبیه پایان یک شغل نبود. بیشتر شبیه بی‌جاشدگی بود. انگار جایی که سال‌ها خودم را در آن پیدا کرده بودم، ناگهان از زیر پایم کنار رفته باشد.

بعد از آن، حافظه شروع کرد به آوردن چیزهایی که فکر می‌کردم رفته‌اند. اول یک غمِ بزرگ آمد، بی‌شکل و سنگین با بوی نم. بعد شکست‌های قدیمی، آدم‌های ناتمام، حرف‌هایی که جایی در گلو مانده بودند، هر کدام از گوشه‌ای سر رسیدند. انگار از دست دادن تازه، کلید اتاق‌های بسته را هم با خودش آورده باشد.

من پیش از آن، سال‌ها کار کرده بودم؛ زیاد، پیوسته، با شوقی که ظاهرش عشق بود و ته آن چیزی دیگر. کار بلد بود صدای بعضی چیزها را کم کند. روز را پر می‌کرد، شب را کوتاه می‌کرد، خستگی را به جای اندوه می‌نشاند. آدم وقتی مدام در حرکت است، خیال می‌کند از چیزی عبور کرده. حالا می‌دانم بعضی عبورها فقط به تعویق افتادنِ مواجهه‌اند.

در همان روزها بود که خودم را در زیرزمینی دیدم؛ تاریک، نمور، شلوغ و پر از چیزهایی که سال‌ها روی هم ریخته شده بودند. بوی نم می‌داد، بوی چیزی که هوا نخورده، بوی شکست‌هایی که اسمشان عوض شده، اما خودشان مانده‌اند. فکر می‌کردم آن اتفاق مرا به زیرزمین انداخته است. کمی که گذشت فهمیدم زیرزمین همیشه آنجا بوده؛ من فقط طبقه‌ی بالا را آن‌قدر شلوغ کرده بودم که صدایش را نشنوم.

از آن‌جا به بعد، فراموشی برایم شکل دیگری پیدا کرد. دیگر شبیه پاک شدن نبود. شبیه پایین رفتن از پله‌ها بود؛ با اکراه، با احتیاط، با ترسی که نمی‌شد به کسی توضیحش داد. باید چراغ را روشن می‌کردم و می‌دیدم چه چیزهایی را سال‌ها به آن جا تبعید کرده‌ام. بعضی خاطره‌ها فقط گرد گرفته بودند. بعضی‌ها هنوز خیس بودند. بعضی‌ها آن‌قدر بی‌جا مانده بودند که تا دست به آن‌ها می‌زدم، همه‌چیز دوباره به‌هم می‌ریخت.

شروع کردم به تمیز کردن زیرزمین. این جمله از بیرون مرتب‌تر از خود آن روزهاست. تمیز کردن، بیشتر شبیه نشستن بود تا حرکت کردن. بعضی روزها فقط می‌توانستم به یک گوشه نگاه کنم. روزی دیگر جعبه‌ای را باز می‌کردم و دوباره می‌بستم. چیزی را برمی‌داشتم و می‌دیدم هنوز وقت جابه‌جا کردنش نرسیده. چند بار خیال کردم جایی را پاک کرده‌ام، اما همان چیز با بویی دیگر برگشت.

آدم‌ها وقتی می‌گویند «فراموش کن»، معمولاً عجله دارند. رنجِ دیگری اگر زیاد بماند، اطرافیان را دستپاچه می‌کند. دوست دارند زودتر از روی زمین بلند شوی، حرف بزنی، برنامه بریزی و شبیه قبل راه بروی. یاد جستاری افتادم که چند وقت پیش نوشته بودم؛ درباره اینکه گاهی قند آدم تمام شده است و نباید مدام از او خواست بلند شود. آن روزها فهمیدم حافظه هم قند می‌خواهد. آدم برای فراموش کردن، اول باید رمقی برای به یاد آوردن داشته باشد.

قند که تمام می‌شود، بدن فقط می‌نشیند؛ روح هم همین‌طور. من مدتی نشستم تا چیزی درونم دوباره به اندازه‌ی ادامه دادن برسد. در همان نشستن بود که فهمیدم فراموشی با فشار اتفاق نمی‌افتد. دستور و توصیه، خاطره را جابه‌جا نمی‌کنند. هر چیز، زمان خودش را می‌خواهد؛ زمانی برای دیدن، نام گذاشتن، جابه‌جا کردن و گاهی فقط دست نزدن.

بعضی چیزها را نمی‌شود دور ریخت. باید برایشان جایی پیدا کرد. جایی که هر روز به آن‌ها نخوری، اما وانمود هم نکنی وجود ندارند. آن گلدان، آن میز، آن روتین، آن آدم‌ها، آن خیابان تار، همه باید در من جایی پیدا می‌کردند که دیگر وسط زندگی نایستند. فراموشی از همین‌جا شروع شد؛ از پیدا کردن جای چیزها، نه از پاک کردنشان.

هنوز بوی نم می‌تواند مرا برگرداند. هنوز بعضی خیابان‌ها لحظه‌ای تار می‌شوند. هنوز گاهی دلم برای دانستن‌های کوچک تنگ می‌شود؛ برای اینکه بدانم کسی چه ساعتی می‌آید، چه می‌گوید، کجا می‌نشیند. اما حالا این دلتنگی، خانه را به‌هم نمی‌ریزد. می‌آید، می‌نشیند، سهمش را می‌گیرد و بعد کمی عقب می‌رود.

اگر امروز به آن روز برگردم، دنبال جمله‌ای برای نجات دادن خودم نمی‌گردم. بعضی لحظه‌ها جمله نمی‌خواهند. آدمِ بیست‌وسوم مهر، قندش تمام شده بود. باید کسی کنارش می‌ماند، بی‌آنکه از او بخواهد زودتر خوب شود. اگر امروز به آن روز برگردم، فقط کنارش می‌نشینم. کمی بعد، اگر توانست سرش را بلند کند، بغلش می‌کنم، محکم. و چیزی درباره‌ی فراموش کردن نمی‌گویم.

رومینا مالوف
رومینا مالوف

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.